ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

متن مرتبط با «ماه و پلنگ» در سایت ما را به سخت جانی خود این گمان نبود نوشته شده است

ماه و پلنگ

  • نیلوبلاگ

    " ...پدری که پسرش رو توی یک اتفاق از دست داده بود به پدری که پسرش به عنوان قاتل تا پای چوبه دار رفته بود گفتمردم به کسی که همسر از دست داده باشه میگن بیوه، اسم کسی که پدر و مادرش رو از دست داده باشه میشه یتیم اما برای پدر و مادری که بچه از دست داده باشه کلمه ای ندارن ..."و من به استیصال و دستان ِ لرزان ِ پدری فکر می کنم که بالای سر پیکر ارباً اربا ی ِ پسرش ایستاد و با پاهایی لرزان گفت بعد از تو خاک بر سر دنیا** علی! علی الدنیا بعدک العفا ...

    ادامه مطلب
  • تو عاشق میشی رو شونه من

  • نیلوبلاگ

    یک موجی، حالا شاید اسمش را هم نشود موج گذاشت، توی اینستاگرام، حالا شاید نه فقط توی اینستاگرام، راه افتاده که خانم ها اول اسمشان را به فارسی برمی دارند و مثلا می شوند خانم میم، خانم سین، خانوم شین یا حتی خانوم الف. من نتوانستم روی این موجی که به راه افتاد موج سواری کنم. بهتر بگویم، خواستم اما نشد. خانم زین، خانم زِد یا خانم زا. هر جوری تغییرش دهی نمی شود آنچه که باید. آنچه که مثل خانم سین دلخواهم باشد. یا مثل خانم میم بتوانم برای خودم مثلا توی اینستاگرام قصه ها سر هم کنم و همه مرا با اسم خانوم می...

    ادامه مطلب
  • شاهد بوده ای؟

  • نیلوبلاگ

    شاهد بوده ایلحظهی تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟و آبی که پیش از آنچه حریصانه و ابلهانه، می نوشد پرنده؟تو، آن لحظه ایتو، آن تیغیتو، آن آبیمن،من آن پرنده بودمl سید علی صالحی l ...

    ادامه مطلب
  • تولدم مبارک

  • نیلوبلاگ

    بچه تر که بودم وقتی دعا می کردم، اولین خواسته و آرزوی قلبی ام این بود که زودتر از مامان و بابا بمیرم. نبودنشان برایم خیلی دردآور است و همیشه دعا می کردم که من زودتر بمیرم تا هیچ وقت شاهد نبودنشان نباشم. بچه بودم دیگر. به قول مامان که وقتی آرزویم را شنید گفت برای پدر و مادر هیچ دردی بدتر از این نیست که زنده باشن و بچه شون دور از جون اتفاقی براش بیفته، من نمی فهمیدم که این آرزو می تواند برای مادر و پدری یک کابوس باشد که پیش چشمانشان پرپر زدن فرزندشان را ببینند و کاری از دستشان برنیاید. امروز تولد ...

    ادامه مطلب
  • دخترک ِ مو طلایی

  • نیلوبلاگ

    حنای ِ قشنگمجان ِ مادر توی دوس داشتن های یواشکی، اضطراب ِ عجیبی هست که اشتیاق ِ دیدن معشوق را صد چندان می کند. مثلا وقتی دختر ِ حاج رضا معتمد محل، دلش را پیش شاگرد مغازه پدرش جا می گذارد، یک اضطراب شیرینی توی دل و جانشان جوانه می زند که هر ثانیه هر کدامشان دنبال یک جرقه اند تا کاملا اتفاقی چشمشان تو چشم هم بیفتد و زیر لب سلامی رد و بدل کنند. توی چادر گلدار قرمز ِ دخترک عاشق قصه ما دلهره ای موج می زند که می داند اگر پدرش از راز ِ دلش با خبر شود توی خانه و محله خون به پا می کند اما با هزار امید و...

    ادامه مطلب
  • وقوع

  • نیلوبلاگ

    من مهارت ِ خاصی در قهر کردن دارم. یعنی به قول مامان تقی به توقی می خورد و دماغ من یک متر آویزان می شود. البته ناگفته نماند که در کنارِ آن مهارت خاصی هم در آشتی کردن دارم و برای آشتی خیلی زودتر از بقیه پیشقدم می شوم. حالا حرفم با همه آن آدم هایی است که تصور می کنند حرفشان یا رفتارشان اصلا ناراحت کننده نبوده و فقط می خواستند کمی شوخی کنند. این کمی شوخی کردن ها گاهی تلمبار می شود و مثل یک بمب عمل نکرده منفجر می شود. این کمی سر به سر گذاشتن ها درست زمانی به وقوع می پیوندد که ما یک عالمه حرف نگفته تو...

    ادامه مطلب
  • حسود هرگز نیاسود

  • نیلوبلاگ

    از آدمهای حسود دوری میکنم. شاید بتوانم آدم دروغگو را تحمل کنم. شاید حتی آدمی که بدقول است یا مثلا خیانت میکند در امانت در اولویت دوم یا سوم دوستی باشد، اما در خودم این ظرفیت را نمیبینم که بتوانم ارتباط با یک آدم حسود که به ذره ذره داشته های تو با چشم حقارت نگاه میکند را دوام بیاورم. این معنایش این است که در ذهن خودم اینطور حلاجی کردم که آدمی که دروغ میگوید ممکن است حسود نباشد اما آدمی که حسود است قطعا دروغگوی بزرگی است. و برای رسیدن به خواستههایش حاضر است به هر کاری دست بزند. به اعتقاد من آدمی ک...

    ادامه مطلب
  • دوس داشتنu200cهای ِ دور ریختنی

  • نیلوبلاگ

    هر آدمی یه خمیر مایه وجودی داره. یه خمیر مایهای که محاله ذاتا و باطنا ناخالصی داشته باشه. مستقیما از منبع نور نشأت گرفته و تقریبا شکلی مثل خمیر بازی بچه ها داره. حالا داستان درست از جایی شروع میشه که هر آدمی به خودش اجازه می ده خمیر مایه وجودی طرف مقابل رو به هر شکلی که میخواد تغییر بده و اون و به مدلی که دلخواهش هست برسونه. تو این پروسه ممکنه اتفاقاتی بیفته که منشأ بیشتر دلخوری های آدما از هم دیگه است. تو این تصمیمِ به تغییرِ آدما به شکل دلخواه، به نزدیک ترین آدمای زندگیمون ضربه می زنیم. بهشون ...

    ادامه مطلب
  • پنجم: تو را قسم به چهل روز دوری از برادرت

  • نیلوبلاگ

    یک وقت هایی که می بینم مادری از فرزندش، زنی از شوهرش، خواهری از برادرش، دختری از پدرش دور افتاده و حسرت دیدن همدیگر را دارند دلم خیلی به درد می آید. که مگر این دنیا چقدر ارزش دارد، چقدر قرار است زندگی کنیم که حالا این همه از هم دور افتاده ایم. من برای یک دوری پنجاه و شش روزه خودم را آماده میکنم. شازده می خواهد برود یک جای دور. حالا بین ما نه کدورتی است نه کینه ای است. نه بحث و جنجالی است. بین من و شازده هر چه هست دلتنگی است. اما این جور وقت ها که مادری را می بینم چشم به راه آمدن فرزندش مانده، خو...

    ادامه مطلب
  • ششم: چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی؟

  • نیلوبلاگ

    امروز سومین روزی است که کنارم ندارمَ ت. امروز سومین روزی است که تو شهر به شهر با من فاصله داری و یک جایی که شب هایش سرد و روزهایش گرم است، داری زیر سقف آبی آسمان خدا بدون من نفس می کشی. تو خودت خوب می دانی که این زن چقدر به هوای داشتنَ ت دلگرم است. خوب می دانی که این زن اگر چه کم، اما همیشه دوستت خواهد داشت. باورش برایت سخت نباشد که اگر لحظه ای آغوشت را از دنیای این زن کم کنی، تنها ترین ِ تنها ترین ِ تنها خواهد شد. که این زن جانش را، وجودش را و حضورش را به گرمی دستان تو پیوند زده. زنی که با تو ...

    ادامه مطلب
  • نهم: جانشین تو در این سینه خداوند نشد!

  • نیلوبلاگ

    به حضور این مرد معتاد بود، به بوی بدنش، به صدای ملایم نفس هایش، به وول زدن های محتاط و آهسته اش، به خش و خش روزنامه ای که پیش از خواب می خواند و هرت هرت آبی که هنگام بیداری می نوشید. #گلی_ترقی ...

    ادامه مطلب
  • سوم: امشب برای گریه کردن شانه میخواهم!

  • نیلوبلاگ

    زیاد پیش نیامده بود که من رو به روی یک مردی بنشینم و اشک ریختن ش را تماشا کنم. تا به حال اتفاقی که بیشتر از همه دلم را سوزانده بود اشک ریختن بابا برای عزیز بود. حتی بابا برای پسر خواهرش، که بابا را مراما و اخلاقا بیشتر از همه دوست داشت و می پرستید، خیلی اشک نریخت. حداقل پیش روی من نبود اشک ریختن ش. چشمان دایی هم آن لحظه ای که نشست کنار مزار زندایی و شروع کرد به روضه خواندن و شکایت و گله از بی وفایی، هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود. طاقت اشک ریختن مردها را ندارم. نه اینکه اگر مامان یا هر زن دیگری کنا...

    ادامه مطلب
  • چهارم: پرده دلبرانه آشپزخانه کوچکمان

  • نیلوبلاگ

    طی یک تصمیم ناخودآگاهی، یک برنامه بلند مدت برای خودم، در ذهنم چیده ام. یک برنامه ای که بشود ساعت های خیلی طولانی را در کنج ِ دنج ِ خانه ی دو نفره مان بگذرانم. هی دارم روز به روز در خیالات خودم این جور خیال پردازی میکنم که اگر خرید کردن و گشت و گذارهای روزانه و تلاش برای رسیدن به حرفه مورد علاقه ام را کنار بگذارم، حتما بیشترین تمرکز و دقت م را اختصاص می دهم به آشپزی، عکاسی، نقاشی، به جفت و جور کردن پارچه ها و لذت بردن از رنگ ها و لحظه ها. کار کردن، کار کردنی که صبح باید سر ساعت خاصی جایی...

    ادامه مطلب
  • اول: پرنده بودی و از بام من پرت دادند

  • نیلوبلاگ

    نوشتم این انصاف نیست، پاک کردم. نوشتم این انصاف نبود، بازم پاک کردم. یاد حرف دکتر افتادم. داشت دندون عقلم و می کشید. دستش رو گذاشت روی چونه م. گفتم آخ. گفت کولی بازی در نیار دختر. من که هنوز کاری نکردم. خندیدم. گفتم دندونم سرّ شده. هر بلایی هم سرش بیارید آخ نمیگم. گفتم کاش یه سرّ کننده هم واسه فکر آدما اختراع می شد. گفتم شما چه دکتری هستید که هنوز یه همچین چیزی برای آدم ها اختراع نکردید که خلاص شن از فکرهای بیخود. گفت گنده تر از دهنت حرف نزن دختر خوب. چند ثانیه هم نشد که دندونم و کشید. نگاهم کرد...

    ادامه مطلب