ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

خرید بک لینک
" ...پدری که پسرش رو توی یک اتفاق از دست داده بود به پدری که پسرش به عنوان قاتل تا پای چوبه دار رفته بود گفتمردم به کسی که همسر از دست داده باشه میگن بیوه، اسم کسی که پدر و مادرش رو از دست داده باشه میشه یتیم اما برای پدر و مادری که بچه از دست داده باشه کلمه ای ندارن ..."و من به استیصال و دستان ِ لرزان ِ پدری فکر می کنم که بالای سر پیکر ارباً اربا ی ِ پسرش ایستاد و با پاهایی لرزان گفت بعد از تو خاک بر سر دنیا** علی! علی الدنیا بعدک العفا ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...ادامه مطلب

ما را در سایت ما را به سخت جانی خود این گمان نبود دنبال می‌کنید

برچسب: ماه و پلنگ,ماه و پلنگ سریال,ماه و پلنگ بیژن مفید, نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:55

یک موجی، حالا شاید اسمش را هم نشود موج گذاشت، توی اینستاگرام، حالا شاید نه فقط توی اینستاگرام، راه افتاده که خانم ها اول اسمشان را به فارسی برمی دارند و مثلا می شوند خانم میم، خانم سین، خانوم شین یا حتی خانوم الف. من نتوانستم روی این موجی که به راه افتاد موج سواری کنم. بهتر بگویم، خواستم اما نشد. خانم زین، خانم زِد یا خانم زا. هر جوری تغییرش دهی نمی شود آنچه که باید. آنچه که مثل خانم سین دلخواهم باشد. یا مثل خانم میم بتوانم برای خودم مثلا توی اینستاگرام قصه ها سر هم کنم و همه مرا با اسم خانوم میم بشناسند. مثلا یک مورد خیلی دوس داشتنی توی اینستاگرام که خیلی خیلی نظرم را جلب کرده، البته از دید من، این است که آقا و خانوم سین باید خیلی زندگی جذابی داشته باشند. این شاید یکی از همان موارد بسیار دلخواه من باشد که خانوم سین از جنس خودش آقای سین هم دارد. اینکه ادبیات نتوانسته است با واج آرایی و حروفی که از خودشان صدا در می آوردند به من کمک کند اصلا اهمیتی ندارد. مهم این است که حالا با همه نچسب بودن این حروف و صداها من یک آقای عین کنارم دارم. آقای عین ی که حتی اگر حروفش هم نشود آنچه که دلم میخوا ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...ادامه مطلب

ما را در سایت ما را به سخت جانی خود این گمان نبود دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:55

شاهد بوده ای
لحظهی تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟
و آبی که پیش از آن
چه حریصانه و ابلهانه، می نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای
تو، آن تیغی
تو، آن آبی
من،
من آن پرنده بودم

l سید علی صالحی l


شاهد بوده ای؟
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...

ما را در سایت ما را به سخت جانی خود این گمان نبود دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:55

بچه تر که بودم وقتی دعا می کردم، اولین خواسته و آرزوی قلبی ام این بود که زودتر از مامان و بابا بمیرم. نبودنشان برایم خیلی دردآور است و همیشه دعا می کردم که من زودتر بمیرم تا هیچ وقت شاهد نبودنشان نباشم. بچه بودم دیگر. به قول مامان که وقتی آرزویم را شنید گفت برای پدر و مادر هیچ دردی بدتر از این نیست که زنده باشن و بچه شون دور از جون اتفاقی براش بیفته، من نمی فهمیدم که این آرزو می تواند برای مادر و پدری یک کابوس باشد که پیش چشمانشان پرپر زدن فرزندشان را ببینند و کاری از دستشان برنیاید. امروز تولد بیست و شش سالگی من بود و من اما وقت آرزو کردن دیگر زود مردن و پیش مرگ شدن نخواستم. فقط چشمانم را بستم و دستم را روی قلبم گذاشتم و با تمام وجود از خدا سلامتی و خیر برای خانواده ام خواستم. برای جمع چهار نفره مان که حالا دو تا داماد دارند و یک نوه یکی دوساله، فقط آرامش خواستم. اینکه کنار هم باشیم و از لحظه لحظه های زندگی مان لذت ببریم و عاقبت بخیر شویم. * به همین سادگی بیست و شش سال از زندگی من کم شد و باقی عمرم ساده تر از اونی که فکر میکنم میگذره :) ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...ادامه مطلب

ما را در سایت ما را به سخت جانی خود این گمان نبود دنبال می‌کنید

برچسب: تولدم مبارک,تولدم مبارک نیست,تولدم مبارک به انگلیسی, نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:55

حنای ِ قشنگمجان ِ مادر توی دوس داشتن های یواشکی، اضطراب ِ عجیبی هست که اشتیاق ِ دیدن معشوق را صد چندان می کند. مثلا وقتی دختر ِ حاج رضا معتمد محل، دلش را پیش شاگرد مغازه پدرش جا می گذارد، یک اضطراب شیرینی توی دل و جانشان جوانه می زند که هر ثانیه هر کدامشان دنبال یک جرقه اند تا کاملا اتفاقی چشمشان تو چشم هم بیفتد و زیر لب سلامی رد و بدل کنند. توی چادر گلدار قرمز ِ دخترک عاشق قصه ما دلهره ای موج می زند که می داند اگر پدرش از راز ِ دلش با خبر شود توی خانه و محله خون به پا می کند اما با هزار امید و آرزو موهای به رنگ خورشیدش را بافته و به بهانه بقچه ناهار ِ امروز ِ آقاجانش کل مسیر خانه تا دکّان پدرش را با سر می دود تا برسد به پسری که دم دمای ساعت دوازده ظهر چشم انتظار آمدن دختر است تا به بهانه گرفتن بقچه ناهار نگاهی هم به گل سر ِ قرمز موهای بافته اش بیندازد. دختری که وقتی پدرش پای سفره از مردانگی ها و چشم پاکی شاگردش می گوید گونه هایش سرخ می شود و یواشکی به پسر که یک سر و گردن از همه پسرهای محل سرتر است فکر می کند. ما عاشق پیشه های امروزی هیچ تصوری از اضطراب و دلهره دخترک مو طلایی و شاگرد ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...ادامه مطلب

ما را در سایت ما را به سخت جانی خود این گمان نبود دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:55

صفحه بندی